کارنامه مولف: افشین شاهرودی

در اولین بررسی ها درباره شما در ویکی پدیا و جاهای دیگر نوشته شده که شما فرزند "اسماعیل شاهرودی" هستید، خود من هم تا مدت ها فکر می کردم که شما فرزند ایشان هستید.

 
خیر. من برادرزاده شاهرودی" هستم. اولین بار در "دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان" مرا به اشتباه فرزند اسماعیل شاهرودی معرفی کردند. بعدا این اشتباه در ویکی پدیا تکرار شد و تا امروز از همان منبع این اشتباه مداوما دارد تکرار می شود.

به هر حال "اسماعیل شاهرودی" عموی شما بود و نسبت خیلی نزدیکی با نیما و شعرنیمایی داشت. شنیده ام که پدر شما صاحب تنها کتابفروشی دامغان در سال های دور بوده است. از آن کتابفروشی بگویید.


بله، قبل از کودتای 28 مرداد پدرم صاحب تنها کتابفروشی دامغان بود. با توجه به سطح سواد مردم در آن زمان در شهرهای کوچکی مثل دامغان داشتن کتابفروشی کار ساده ای نبود. او سواد آکادمیک نداشت ولی بسیار به کتاب و مطالعه علاقمند بود. از زمانی که به یاد دارم همیشه خانه ما پربود از کتاب و مجله و من از زمانی که چشم باز کردم با این ها آشنا شدم. در جریان کودتا آن کتابفروشی را آتش زدند و او مقداری از کتاب ها و نشریاتش را که عمدتا سیاسی بود به خانه آورد و مخفی کرد. یادم هست که وقتی اوضاع آرام تر شد و من هم بزرگتر شده بودم گاهی سراغ آن کتاب ها و مجلات می رفتم و با اینکه از آن ها سر درنمی آوردم آنها را ورق می زدم و به عکس های آن ها نگاه می کردم. این موضوع مصادف بود با دوران جنگ سرد که بین شرق و غرب درگیری های لفظی به شدت اوج گرفته بود و هر روزبعد از ظهر از رادیو سخنرانی های داغ و آتشینی بر علیه کمونیسم پخش می شد و من با اینکه چیزی از آنها نمی فهمیدم ولی لحن تند و تیز و عصبانی رادیو را آن روزها در دنیای کودکانه ام از یاد نمی برم. ورق زدن آن کتاب ها و نشریات و فریادهای رادیو از خاطرات برجسته آن روزهای من است.

از کتابفروشی و روزهای کودتا خاطره ای دارید؟


من متولد سال 29 هستم و زمان کودتا سه ساله بودم. تنها چیزهایی که بخاطر دارم وجود همان کتاب ها و نشریات در خانه و سخنرانی های رادیو بود. پدرم بعد از آن که کتابفروشی اش از بین رفت، کارمند دولت شد. چندسال بعد زمانی که اوضاع سیاسی کمی ثبات پیدا کرد به اتهام فعالیت های سیاسی علیه حکومت از کار بیکار شد و برای محاکمه به تهران رفت. اما در دادگاه تبرئه شد ولی به دامغان برنگشت و ما هم بعد از مدتی به تهران مهاجرت کردیم و به این ترتیب تهران ما را بلعید و ساکن پای تخت(!) شدیم. در واقع مهاجرت ما به تهران نتیجه کودتا بود.

پس شما در تهران بزرگ شدید؟


من از 10 سالگی تاکنون که 66 سال دارم در تهران زندگی می کنم. تا چهارم ابتدایی را در دامغان به مدرسه رفتم و از پنجم ابتدایی به بعد در تهران درس خواندم.

من در یکی از مصاحبه های شما خواندم که نیما مانیفست شعری اش را به " اسماعیل شاهرودی" تقدیم کرده بود، آیا این صحت دارد؟


نیما مقدمه معروفی بر اولین کتاب اسماعیل شاهرودی در سال 1330 تحت عنوان "آخرین نبرد" نوشت. مقدمه ای که با این جمله خطاب به شاعر شروع می شود: " دیوان گفته های شما مرا به یاد مردم می اندازد". تا قبل از آن من مطلب مبسوطی سراغ ندارم که در آن نیما دیدگاه های خود را درباره شعر نو تا آن حد گسترده شرح داده باشد. از همین رو آن مقدمه به نوعی مانیفست نیما درباره شعر نو محسوب می شود..

شما خاطره مشترکی از شاهرودی و نیما دارید؟


همانطور که گفتم زمانی که" شاهرودی" و نیما با هم صمیمی و نزدیک بودند ما ساکن دامغان بودیم. کتاب " آخرین نبرد" شاهرودی با مقدمه نیما سال 30 منتشر شد و آن زمان من یک ساله بودم.

شما پیش از آنکه وارد دانشگاه بشوید کار عکاسی می کردید؟ در جایی گفته اید که با اولین حقوقی که از کارکردن در یک صحافی گرفتید یک دوربین عکاسی خریدید.


اگر اشتباه نکنم تابستان سال 46 یا 47 در یک صحافی کار می کردم. با اولین حقوقم یک دوربین عکاسی ساده به قیمت هشت تومان از یک دستفروشی خریدم و شروع به عکاسی کردم اما عکاسی در آن زمان برای من یک مَمَر خلاق و جدی نبود در واقع کنجکاوی برای ثبت لحظات و عکس یادگاری بود . من فعالیت هنری را به طور جدی با شعر شروع کردم. اولین شعرم سال 48 چاپ شد. من با عمویم رابطه خیلی خوبی داشتم. او آن سال ها مدتی با ما زندگی می کرد. خیلی وقت ها عمو و برادر زاده باهم روی پله جلوی خانه مان در جنوب تهران توی کوچه می نشستیم. یک روز بعد از ظهرکه جلوی خانه نشسته بودیم رو به من کرد و گفت:" شنیدم شعر می گی".


با خجالت گفتم:" بله ".
گفت:" از شعرات برام بخون".
گفتم:" چی بخونم".
گفت:" هرچی یادته".
و من در حالی که به خودم مطمئن نبودم این شعر را برایش خواندم:

ادامه مطلب را از اینجا دنبال نمایید

واژه های کلیدی:  افشین شاهرودی، مصاحبه،مولف، کارنامه
تاریخ خبر: 1395/08/28